X
تبلیغات
خیال عاشقی

خیال عاشقی

بسم الله الرحمن الرحیم



«  الا بذکرالله تطمئن القلوب »


کاش می توانستیم آنچه را که خود باشیم بروز کنیم نه آنکه دیگران می خواهند امید به بودن


خود


و اعتقاد به توان خود


کاش بشود لحظه هایی را برای دیگران شادترین قرار دهیم و در خود مسرورانه


به این فکر کنیم که چه نعمت بزرگی است که خداوند در نهاد بشر می تواند قرار دهد


که مایه ی آرامش دیگران باشد


ترا سپاس به آنکه قدرت بیان دادی تا خوب بگویم و خوبیها را ببینم


ای بهترین آرامش 



[ پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391 ] [ 17:46 ] [ آلا ] [ ]

اول ســـــکوتم نیســت

با خودم می جنگم سر تو


اما تو بی خیال هر چی


چقدر فریاد ها در ته حنجر ه ام سوزن سوزن شدن و ...


یه عمر ه در نبردم در حس خیالی خالی


دستانم چه سرد شده اند


شاید زمستانی رسیده به اوج خیالم و ذهنم از نگاهت یخ زده است


گرمایی نیست


به اوج فقر افکارم خیره مانده ام


به گمان شایدم پرپرم در وجودم


با اینهمه تهی ها اما .........


امید دارم به تابشی سبز


من از خودم گذشتم اول سکوتم نیست



[ یکشنبه دهم دی 1391 ] [ 20:33 ] [ آلا ] [ ]

به دنبالت می گردم

خیلی وقت است در خود به دنبالت می گردم


با چشمانی پر از اشک 

 

و در نیاز دستانم  وجودت را می یابم

 

به حکمت قسمت نرسیده می جویمت 

 

خیال عاشقی با تو 

 

هرچند چشمان مضطربم  ردپایت  را در زمین جسته

 

اما ... 

 

برای لحظه های پر التهابم به کجا نشان بگیرم


  حال اینکه می دانم هستی 

 

سکوت ....  سکوت .....   سکوت   ! 

 

آنقدر در حسرتت می خواهم فریاد بزنم


که بدانی چقدر دوستت دارم 

 

لیک آنکه تونمی شنوی ومن ناچاربه گریه پناه می آورم 


[ یکشنبه نوزدهم آذر 1391 ] [ 17:21 ] [ آلا ] [ ]

مــــــــــــــهربانم


دستانم را به امید در دست گذاشتن تو در این سرمایی که حتی پرنده هم از شوق پروازش ازلانه اش بیرون نخواهد آمد به آسمان دراز کرده ام و چشمانم را در  حلقه ی چشمان تو ...

  هر چند شایسته ی دوستی تو نیستم خود نیز آگاهم .

     اما ....

 من از خلقت توأم ...

 از جنس نیازم .... 

دریابم



[ یکشنبه دوازدهم آذر 1391 ] [ 20:0 ] [ آلا ] [ ]

مجهولات



آیا زندگی بشر فلسفی ست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 


فلسفه ی حکمت و خلقت ما بی اساس و ناپایدارست ؟؟ 


منظور از خلقت و آفرینش ما چیست ؟؟؟؟


تا حالا شده براتون اینهمه سوالات پیش بیاد مطمئناً


پیش اومده آیا به نتیجه ای هم رسیدید ؟؟ 


نظر شما چیه بعنوان یکی از آفرینش شده ها ...... ؟؟؟ 




[ یکشنبه دوازدهم آذر 1391 ] [ 19:47 ] [ آلا ] [ ]

اندیشمندان


  "   اگر فیلسوفی باید کرد ، باید فیلسوفی کرد


و اگر فیلسوفی نباید کرد باید نیز فیلسوفی کرد   "

                                                                                    ارسطو


"   آنکس که فلسفه را طرد می کند ، بدون آنکه خود بداند ، تآکید می کند که


دارای فلسفه خاصی است 


و بدین سان با کردار خود فلسفه ی تازه ای را بنیان می نهد  "

                                                                      کارل یاسپرس


 " "    از فلسفه گریزی نیست      " "

                                                                           اگوست کنت


[ یکشنبه دوازدهم آذر 1391 ] [ 19:38 ] [ آلا ] [ ]

فریاد روز افزون

مرا پرسی که چو نی ؟ چونم ای دوست 


جگر پر درد و دل پر خونم ای دوست 


حدیث عاشقی بر من رها کن


تو لیلی شو که من مجنونم ای دوست


به فریادم زتو هر روز ، فریاد   


ازین  فریاد روزافزونم ای دوست 


شنیدم عاشقان را می نوازی


مگر من زان میانم بیرونم ای دوست


نگفتی گر بیفتی گیرمت دست ؟ 


ازین افتاده ترکاکنونم ای دوست 



                                              نظامی 





[ سه شنبه هفتم آذر 1391 ] [ 16:59 ] [ آلا ] [ ]

قصّه ی خلقت حضرت آدم ( ع )



چون خدای عزّو جلّ خواست که آدم را بیافریند جبرئیل را فرستاد و گفت که :

برو به جهانی که امروز مکّه  ست و از آنجا چهل گزگِل  از زمین بردار . جبرئیل آمد و آنجا که امروز مکِه است پر فرو برد زمین ، و خواست که گل بردارد و زمین با جبرئیل به سخن آمد ، گفت : یا جبرئیل همی چه کنی ؟ گفت : همی گل بر دارم از روی تو ، تا خدای عزّ و جلّ خلقی بیافریند، و این جهان بدو سپارد .

زمین جبرئیل را سوگند داد و گفت : بدان خدای که ترا فرستاد که تو از من گِل برنداری، که خدای عزّ و جلّ از آن خلیفتی آفریند که او بر پشت من گناه کند و خون ناحق ریزد ، همچنانکه جنّیان کردند تا خدای تعالی ایشان را از پشت زمین براند .

جبرئیل از بهر آن سوگند بازگشت و گفت : یا رب تو خود بهتر دانی که من از بهر چه بازگشتم .

پس خدای عزّوجل میکائیل را فرستاد و گفت: چهل گزگِل از زمین بردار .میکائیل بیامد و زمین همچنان سوگند بر وی نهاد و او نیز بازگشت . پس خدای عزّو جل عزریائیل را بفرستاد، و زمین

همچنان سوگند بروی نهاد که جبرئیل و میکائیل را نهاده بود .

( عزرائیل ) گفت : فرمان خدای را به تو سوگند تو ندهم ، خدای تعالی مرا چنین فرمود و من فرمان خدای برم نه فرمان تو و آنجا که مکّه است پر فرو برد و چهل گزگِل از جمله روی زمین برداشت ازهمه رنگ سخت و سست و نرم و ریگ و کویرونرم و درشت و سیاه و سپید وازهمه رنگها .

وحق جلّ و علا آدم را از آن  گل بیافرید به قدرت خویش ، و همچنان که بیافرید صورتی بود اوکنده از مشرق تا مغرب ، و اندر آن جان نبود ، صلصال ( گل خشکیده از ریگ ) بود خشک   شده ،  و بدان   جا  افتاده . وبدان وقت این جهان همه ابلیس داشت ....   

و  این چنین آدمی خلق گشت با هزاران مصیبت ومعصیت در زمین  .

همانگونه که زمین  قسم خورده بودبه محض خلق بشر چون

جنِّیان بودنداما با این تفاوت که خداوند مالکیت را بنام انسان زده   و به قدرت خویش عقلش را از معرفت خود،و قلبش را،از محبت خود   پر  کرده   است    .

انسان را اشرف مخلوقات نامیده و انسانهایی را خلق کرده که به  همچنین خلقتی افتخار می کند کسی که دردانه خویش قرار داده   و  زمین را به مهر او رقم زده و قلبها را از سوز درد او و اشکهای    بنی  آدم  را شوق دیدار او تر گردانیده ممتازترین انسانی که ظلمها دیده و سکوت و صبر  او خود دلیل بر شرافت اوست  . 

یا   حسین بن علی دنیا چگونه خواهد حقت را بستانداز این نامردمان  .

ای دردانه ی خدا زمین این دنیا باتو  معنا خواهد داشت و اشکی  که از شوق دیدارتو تر گردد خود دری ست گرانبها و

دلی که از سوز دلتنگی  تو می سوزد آتشکده ایست  که کمکی نخواهد برای خاموش شدن ... 

به چه نامی بخوانمت خوب من !

فقط دوست می دارم که به شما بنگرم و هیچ نگویم حال آنکه   لزومی نیست برای شرح حال .

آقا شما خود شرح حالمی ....  دگر از دلتنگی چه بگویم که سینه ام  را می فشارد دوری دیدارتان     ..

بارها آقایم را صدا زده ام تا شاید بیاید و اینهمه دلتنگی  به آخر رسد اما ....   


                                 التماس دعا



[ سه شنبه هفتم آذر 1391 ] [ 16:32 ] [ آلا ] [ ]

کاروان حسین


عزای حسین و بوی محرم در راه است


 چه بوی خوشی گویا بهشت سر راه است


همه  از عشق حسین  است کون  و مکان


صدف از گوهر خویش به خدا آگاه است


حسین  و  رقیه  ای ، زینب و محملی

    

همان كاروان سوخته از هجر پدر در راه است       


گويا جبرئيل خو د آمده سوي   او، نه


گويا   كه او با خدا همراه است           


[ شنبه بیست و هفتم آبان 1391 ] [ 8:6 ] [ آلا ] [ ]

حباب

حرفهامو مي شنوي از لابه لاي شعر


اينجوري بهتره ، اما بدون هنوز شبهام


 بدون اشك محال بگذره


بودي كنار من اما چه سوت و كور


من بودم و خودم


اما با اينهمه ولي از گوشه گيريات خسته نمي شدم


تو با خودم كه هيچ


با سايه ي منم حرفي نمي زدي


با اينهمه ولي به شب نشيني دلم خوش اومدي


از چي برات بگم وقتي نگفته هام با من عجين شده


حس مي كنم دلم غمگين ترين دل روي زمين شده


روزا كه مي گذرن


اما محاله كه حسم عوض بشه


آخه هر شب يه ذره يه شعر


روح خرابمو سمت تو مي كشه


سمت تو مي كشه


امشب قراره كه با خاطرات تو بشينمو باز دردودل كنم


با كاغذاي شعر


صبح و ببينم و غرق خودم بشم


با قطره هاي اشك


روي كاغذهاي خيس


اين بيت آخره


اما هميشه شعر پايان قصه نيست

                                      پايان قصه نيست  



[ یکشنبه بیست و یکم آبان 1391 ] [ 17:39 ] [ آلا ] [ ]